X
تبلیغات
شیکسون
سه‌شنبه 17 دی‌ماه سال 1387
توسط: حسن

یک داستان بسیار بسیار زیبا (حتما بخوانید)

My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment.

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?

 خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

My mom did not respond...

اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

 حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was oblivious to her feelings.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

I was happy with my life, my kids and the comforts

 از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me.

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"

 سرش داد زدم  ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.

اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip.

 ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

My neighbors said that she is died.

همسایه ها گفتن که اون مرده

I did not shed a single tear.

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.

 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

 خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.

 ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

So I gave you mine.

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

With my love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو

نظرات (10)
مهسان
شنبه 11 دی‌ماه سال 1389 ساعت 02:11 ب.ظ
سلام
زیبا بود ..
کاش هیچوقت سطحی و گذرا به مسائل نگاه نمی کردیم .
به من هم سر بزنید ... خوشحال میشم .
ma(-)san
امتیاز: 0 0
مهتاب
جمعه 24 دی‌ماه سال 1389 ساعت 11:19 ق.ظ
خیلی با احساس بود ولی موضوعش تکراری بود
امتیاز: 0 0
Araz
شنبه 25 دی‌ماه سال 1389 ساعت 07:29 ب.ظ
دیگه از اینا اینجا نزارید می دونید چقدر ناراحت شدم اما واقعا خوب بود عالی بود اما از اینا اینجا نزارید خیلی احساسات آدمو تکون می ده
پاسخ:
با سلام
دوست عزیز از شما ممنونم که به وبلاگم سرزدی.
باید عرض کنم که اینها متاسفانه واقعیتهای هر جامعه ای هستند.ولی ما باید این واقعه رو بخونیم که خدای ناکرده دچار چنین اشتباهاتی در زندگیمان نشویم.
با تشکر از لطفتون
امتیاز: 1 0
سیما
سه‌شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 09:01 ب.ظ
مطالبتون خخیلی عالی بود... ازتون ممنونم...
امتیاز: 0 0
فرزاد
شنبه 6 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 11:26 ق.ظ
سلام. زیبا بود .. همه داستان هارو خوندم. بعضی هارو شنیده بودم بیشتر هارو نه.. در کل قشنگ بود استفاده کردم.... موفق باشی....
امتیاز: 0 0
کیارش
شنبه 13 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 12:41 ق.ظ
سلام
مطالب زیبایی داری من از خوندشون لذت بردم
خیلی ممنونم
امتیاز: 0 0
امیر
جمعه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 09:05 ب.ظ
با عرض سلام و خسته نباشید من فقط میتونم بگم فوق العاده بودن -اگه میشه از این داستانها به ایمیل من هم بفرستید
امتیاز: 0 0
http://moshavereh-aramesh.blogfa.com/
دوشنبه 20 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 03:00 ب.ظ
http://moshavereh-aramesh.blogfa.com/
بسیار خوب وعالی بود
امتیاز: 0 0
مینا
چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 02:51 ب.ظ
اشکم در اومد
امتیاز: 0 0
RHJO
دوشنبه 28 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 03:49 ب.ظ
سلام به شما که این مطلب رو میخونید.
داستان فوق العاده زیبا بود.
همه ی داستانها رو خونددم , اما این یکی روی من خیلی تاثیر داست. همه ی ما و اولین نفر و بیشتر خودم , در زمان کودکی,نوجوانی و جوانی , دانسته و یا نداتسته به بزرگترها مخصوصا " مادر و پدر " خودمون بی احترامی کردیم و دل اونا رو شکوندیم ولی قلب اونا اونقدر بزرگه که همیشه سعی کردن در حد توانشون کمکمون کنن و برامون آرزوی موفقیت کنن.
خدایا: لیاقت و توانایی خدمت به پدر و مادرم رو بهم بده.


باتشکر از مدیریت سایت.
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد